و زمين چه معطر شده بود از نوازشگري دست خدا
اشك پنهان شده بود،
در حريم قطرات باران
حيران بودم و هر لحظه دلم
در حيرت يك زيبايي
در غرور يك لحظه نفس
در لذت يك جرعه نسيم
در دغدغه معني يك بيت درخت
در پريشاني بي خود بودن
از ميان سينه ام پر مي كشيد
خاكهاي باران خورده،
از قدمهايم تمناي توقف داشتند
كفشهاي سفرم
حسرت ماندن داشت در گل آلوده باران بر خاك
چشمهايم بسته
گوشهايم پر غوغاي زمين
مست بودم از شميم باران
و دلم يادش رفت، آرزوهايي داشت.
پوستم سرسبز تر از برگ درخت
از سرسره سرد يك قطره آب
بودنم تر مي شد
ماندنم نقش بي رنگ تماشايي بود
گفتنم ساكت شد
از بر بودنم را، آب برد.
من بودنم را عشق شست.
قافيه مي ناليد
از چروك آستين پيراهنش
آب، ساقه، ابر فكر
هر واژه خيس از معني
جاي كوبيدن پا
ته بي خودي رقص جنون
وقت سجده بر مهر زمين
جانماز خيس از اشك فضا.
يك نفر مي پرسيد
از كجا اينچنين چتري خيس
يك نفر در بي خودي راندن عمر
آب باران فرو خفته به خاك
جاي پاي گل آلوده اشك
نم آلوده يك گريه تلخ
آنچنان بر نهال كم برگ وجودم پاشيد
كه درازاي سپيد بي كينه عمرم، لك شد.
و خودش رفت سريع
كه مبادا از جريان باران
برگه هاي پر خط، پر حرص و غرض
كه درونش منطق بود
و برونش سبز شده ، از رويش جلد
برگه هاي پر از استدلال
دسته كاغذي استنتاج
دست پر از آس دروغ
نم بخورد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٥ ب.ظ توسط پسر کوير
دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦
گرگ
گرگ بايد بدرد
تن بچه آهوي زيبايي كه در چشمش آسمان حسرت آبي دارد
بچه آهو گرچه زيباست
اما ، آن روز كه آن ماده آهوي زيبا زادش
فهميد كودكي ناقص دارد
بچه آهو گرچه نقشيست ز معصوميت تلخ
بچه آهو گر چه در سير زمان ، مثل هر آهوي دگر سير تحول دارد
ولي هر نقص محكوم است
ولي هر عيب ، بد است. هر چند نباشد دلخواه.
نفس گرم گرگ را آهو نپرستيد
تيزي دندان گرگ ، نقش حيرت بر جبين آهو نكند.
گرگ هم زيباست.
گر چه وظيفه اش نابوديست.¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٤ ب.ظ توسط پسر کوير
سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
زندگي زيباست
زندگي زيباست
اولين باري كه بشر در اولين زمزمه صبح بخبر
با اولين جويبار زمين اولين بار صفاي سرد شستن را روي گيجي يك شب خواب قشنگ پاشيد
با خودش گفت آري ...... رندگي بس زيباست
و از آن پس در پي هر زشتي
از پس هر ضربه بر قامت صلح
از پي هر شليك به تن پر درد بشر
يك نفر با خود گفت : آري ... زندگي بس زيباست
و جنايت پيداست
فحشا كمي پنهان تر
و همانجا كه كسي يك روز، بر تن سبز درختي چه قشنگ ،
عكسي از قلب خودش را حك كرد
مردي از درد چنان مي پيچيد كه فراموش كرد بگويد : آري ... زندگي بس زيباست
ديدن زيبايي از پس پرده پر چين قفس
لمس شفافست يك خط نور از پس كاغذ بي خط اسارت
خوردن يك بغل شبدر مهر ، از پس گوشي و سيم و ارتباط
از پس روايت يك غصه ، از پس تراوش يك ابر آه، گفتن : آري ... زندگي بس زيباست
چه قشنگ است ببندم در را ، و بگويم در اين بهت بزرگ در اين آتشكده پر دعوا
در اين دير عظيم كه ستونش سست است و فقط صبر خداست كه نمي لرزد سقف
در اين هستي بي همتا، در اين جمع شعور و احساس
چه كسي مي گويد كه زشتي هم هست
هست زني كه بلور قلبش شده جام پر از كينه مرد
كه ازاين جام تا به ابد آكنده جرعه اي به هر رهگذر هرزه و پست به هر بازيگر پرده مهر
مي دهد تا دنيا مزه تلخ جهالت بچشد
تا مردي در خانه تكيه داده به غرور از پس خواندن بخش خبر به زنش خيره شود
و براي فروكش نوع دوستي با صداي به بلندي يك فرياد از ته آن دل پر شهوت بكشد آه
كه خدايا عدالت كو .....؟
چه كسي مي گويد
گوشه اين شهر قشنگ
يك نفر زخم خورده دشنه فقر يك نفر ژان والژان
بك نفر خسته خس خس سينه پر اسم پسر، خسته از زق زق واريس زنش
خسته از يك روز نشستن سر راه چشم در آنهمه چشم گذر
همه خستگي اش را جمع كرد كوبيد به سر يك تنها تا كه شايد ته جرم و گناه تكه ناني بخرد
چه كسي مي گويد وقت آبتني در سبزه پارك
بوي خوش يك عطر زنانه معنيش دختركي شاداب است
كه بجاي قهقه بر برگ درخت
مي هراسد زخم كهنه عصمت مانده بر پيشاني نگذارد امرور لقمه ناني براي برادر ببرد
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٦ ب.ظ توسط پسر کوير
دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦
خشکسالی
سه روز است شعر ننوشيدم.
و پاي كشان در اين صحراي بي شعر و علف
به دنبال سايهاي ميگردم بيمنت
به دنبال نهري كه آبش، در دفتر روزنامه ثبت نباشد
جويباري كه زلالش از تن خسته نخواهد سفته
سه روز است صداي خوب چشمه
در اعتراض سد، براي استيضاح ماندن
تحصن كرده است
سه روز است شعر نميرويد.
پروانه براي سوختن، منتظر اعلام كوپن شمع است.
ترانه پشت قبض برق بي صدا مانده.
من سه روز است از بايگاني شدن ميگريزم.
من سه روز است خلع شعر شدهام.
سه روز است من و شعرم، تبعيد شدهايم به حيرت.
چه سخت بود اين روزها ،واي اگر سه روز ديگر.
اگر بازهم شعر نرويد،
برويد به ستاد حوادث غير مترقبه.
به ستاد مبارزه با دفع آفات
به گروه حمايت از طبيعت
به هركس كارش، به روئيدن شقايق مربوط است،
بگوئيد سه روز است شعر خشكيده.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٥ ب.ظ توسط پسر کوير
شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
شقايق
شاعري بود شعرش را به شقايق بخشيد.
صله اش برگ گلي
صله اش نرسيدن به هجا
نرسيدن به واماندگي قافيه
صله اش باد. برگ درخت
صله اش شعر شدن هر چه نسيم
شعر شدن ماشين كوكي سحر
شعر شدن بوق، ترافيك ،چراغ قرمز
شاعري شعرش را، چو مي داد به بهار
خون قلبش آبي
تنش رنگ صراحت.
لهجه اش عنابي. گفته هايش چه كبود
شاعري بر تن مفاعيل لي لي مي كرد.
و چه بي حوصله از مصرع و بند
شعر مي نوشيد
من بين اين همه شعر.
و شاعرانش كه چه خيره.
شعرشان را مراقب بودند.
قافيه توزيع مي كردم.
و وامانده شعري.
كه فقط معني بود.
تن به هيروگليف مي سپردم.¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۱ ب.ظ توسط پسر کوير
سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
شب بارانی
ديشب باد مي آمد.
و مردمي كه در خانه شان رو به طوفان وا بود.
چه صفايي كردند.
آسمان هم ناليد
نم باراني هم آمد
اندكي بود ولي
شعر هرچه شاعر بود تر شد.
و در اين كوچه كه باد
درش را به ديوار دل من كوبيد.
برگ گلي بر باد سوار
جاي استغناي بهار را پرسيد.
برگ گل اين كوچه را
بجاي كوچه باغي كه خدا
بر سر هر ديوار. ترنم شده بود.
يا جاده طلوع شعر
يا راه غزل
اشتباه آمده بود
برف نيامد اما
چيزي كه سفيد بود مثل گرما
در اين بهت نارس
در اين حيرت نا آشنا
تنم را همرنگ لحظه تاريكي سهراب مي كرد.¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٢ ب.ظ توسط پسر کوير
یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦
شب دلتنگی
ترانه باز دلم را افشرد
و نم اشكي كه بهاري بود
ديدنم را تر كرد.
و من از اين حيرانم
از روئيدن آجر
دور باغچه پر از گل بودن تو
از تنگي دل عاشق
از سفر حيرانم.
من از اين حيرانم كه چرا
بوي آمدنت را سبزه نفميد
آمدنت بوي جويبار ميداد.
من از شعر حيرانم
كه چرا از آمدنت آبستن نشد
كه چرا نگذاشت فكرم را
كه پر از شوق تو بود
فرش راه آمدن عشق كنم.
و پس از رفتن گل.
از دلتنگي من
از اشكي كه نگذاشتم
ببيند حتي ديوار
از آهي كه گذشت
شعر گل كرد، ذوق باريد
واژه تر شد.
و در اين حيراني
من سرم را به دردهديه كردم.
كنار جويبار هر چه ترانه
به سنگ سخت ننوشتن تكيه زدم
و به دنبال ترانهاي گشتم.
كه امشب من را به اشك مهمان كند.
ترانه حيران از من
من حيران تر از ترانه
ديوار سر گردان غم
من سر گذاشته بر ديوار
زمان چسبيده به لحظه.
من در حسرت ديروز
من حيران، كاغذي ميخواهم
كه سر عجيب ننوشتن
هياهوي عجيبي كه
كه ميبرد هر چه واژه بود
دلِ تنگ نوشتنم
در دلش جا بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۳ ب.ظ توسط پسر کوير
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦
مردی مرد
دبروز يك نفر مرد
يك نفر كه ميگفتند ، در رهگذار عمر
هيچ وقت روي سنگ فرش خيابان زندگي
روي سطح پراز حادثه بودن
روي پر پرواز بلوغ
لي لي نكرد.
هيچ وقت در كوچه باغ زيستن. از درخت باغ همسايه
كه سر از پس ديوار نبايد فرو آورده
سيب نچيد
و امروز، كه رد پاي بي جان بودنش
انتظار خاك را مي كشيد.
نميدانم چرا
هيچ چيز عجيب نبود.
سروي كه ريشه در جسم انساني داشت.
مثل هر سرو دگر
مرا ياد زيبا ترين سرو جهان
كه درِ خانه ما بود و يك روز
تن به تاوان تيزي اره داد
ميانداخت.
باد هنوز هم شعر داشت.
و هر انسان كه آنجا
دلش از شاخه خشك وحشت آويزان بود.
زير لب آهسته، فاتحهاز بر ميخواند.
ولي من نميدانم چرا، مثل هر وقت دگر.
با صدايي شعرتراز نغمه خاك
بودن را ازروي درخت ميخواندم.
و سحر در پي كودكي بود
كه زبان بي كلام كودكي را
بي صرف و نحو
بي قائده
با پاك ترين خنده دنيا
پاسخي گويد.
معصوميت شيرين سحر از مرگ نميترسيد.
و من ايستاده پشت اينهمه صداقت كودكي
مرگ را شايد اصلا نميديدم.
مرگ را از پس سايه پر نغمه او
به شيريني رسيدن به خدا
به گرمي تولد
به زيبايي بستن چشم
ميديدم.
و امروز
كه همه ميگويند سالروز تولد من است.
من هنوز آنهمه شيريني رسيدن
گرمي تولد
زيبايي بستن چشم را
باز در خاطر دارم.
و از اين حيرانم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٠ ب.ظ توسط پسر کوير
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
سفر ۳
پايانه است يا ترمينال. نمي دانم
فقط پر از رفتن بود.
هركسي آنجا بود يا مي رفت
يا كوله بارش از رسيدن پر بود
پسركي با صورت سياه مي گفت.
كفش مسافر به تميزي سفر بايدباشد
مردي آنطرف تر
گفت كجا مي روي
گفتم چه مي دانم.
كه سفر بسيار مرموز است.
و من بي خود شده اين اسرار.
آمده ام تا خود گم شدن باشم.
و آن يكي كه مي دانست
سفر مقصود من است
صداي پر از وسوسه اش را فرياد كرد.
كاشان, كاشان
و دلم از شوق سفر پر شد.
گفتم چه قدر تا كاشان .
گفت تا كاشان راهيست
كه سهراب هميشه مي رفت
كه صداي پاي سهراب
هميشه در كنار اين راه
با صداي پاي زلال ترين آب دنيا
در اين راه در گذر است.
گفتم اتوبوس كاشان كجاست.
گفت شايد آن باشد
كه روزي سهراب
سفر را در آن تجربه كرد.
و سفر را شعر كرد
و شعر را سفر داد
گفت شايد آنجا
كه بايد بنشيني تا كاشان
جائيست كه سهراب از پنجره اش
حمله لشكر پروانه
به برنامه دفع آفات را ديده باشد
گفت سهراب يك شب در اين راه
به دنبال بره اي گشت تا شايد
بيايد علف تنهاييش را بچرد.
آن مرد هم شاعر بود.
آن مرد مي گفت
ديده ام يك روز
سهراب شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
يك روز سهراب از من پرسيد
خانه دوست كجاست.
يك شب سهراب را ديدم
سبزه آن گياه عجيب را در دست داشت.
يك بار يك شعر
به دنبال فك پر از شعر سهراب مي گشت.
چشمان آن مرد
سهراب را ديده بود
و يك روز صداي سهراب
گوشهاي اين مرد را
ميمهان يك دنيا شعر كرده بود.
آن مرد شعر را مي فهميد
آن مرد راه كاشان را
بي فلسفه طي مي كرد.
آن مرد اهل كاشان بود
گفت تو كه سهراب را ديدي
گفت سهراب مرا صدا كرد
صداي سهراب خوب بود.
جاده كاشان
مثل هيچ راهي نبود
كنار جاده شعر روئيده بود
كنار جاده صداي پاي آب مي آمد.
كنار جاده گه گاهي
قارچ هاي غربت روئيده بود
و خطهاي سفيد جاده
سهراب را ديده بودند.
كاشان چه سبز بود
افق كاشان نقاشي سهراب بود
همه پاسبانها آنجا, شاعر بودند.
حوض هاي نقاشي, چه بي ماهي بودند.
سر هر ديوار ,ميخكي بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ق.ظ توسط پسر کوير
چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦
سفر ۲
و سفر جاري شد.
از ميان نفس سبز درخت
از ميان غلظت بي جريانِ ماندن
از ميان حظور چسبناك منطق.
و من اين شهر را گفتم : «بدرود».
و به آن شاعر
كه شعرش را از شكست نور در قطره اشك
از ميان جريان عصمت، درون چشمان قشنگ يك فرشته
از حظور آه در شلوغي گفتههاي يك كبوتر
از سفر دزديد
و آن نويسنده
كه در ميان برگهاي زرد درخت
در ميان هق هق گريه شمع
در اتفاق مبهم زاده شدن
به دنبال داستان جديد نانوشتهاش ميگشت
و به سحر
آن دخترك كوچك و ناز
كه براي سه عروسك
شعر از بر ميخواند
گفتم خداحافظ
و در بهت عجيب نرسيدن
در درازاي غريب رفتن
در امتداد تك بعدي جاده ها
براي رفتن ،چه بي حوصله از اينجا
دست در بيكسي جاده فرو بردم.
تا كه شايد دستي، انتهاي جاده را صرف كند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٩ ب.ظ توسط پسر کوير
